مهدیمهدی، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

مهدی مامانی

فرهنگ لغات مهدی مامانی

مهدی مامان از وقتی به دنیا آمد روابط عمومی قوی داشت.توی جشن هفتمین روز تولدت انقدر همه رو تک به تک نگاه کردی و توی چهره ها دقیق شدی همه مهمانها متعجب شده بودند . دایی رامین بهت می گفت انیشتین . خلاصه اینکه همه می گفتند این آقا مهدی خیلی زود حرف میزنه.تا رسیدی به ٥ -٦ ماهگی که با صدای بلند می گفتی کیه ، چیه . بعد از مدتی توی یکی از سریالهای طنز یه آقایی همین دوتا کلمه رو تکرار می کرد. همه می گفتند از مهدی یاد گرفتند. از یک سالگیت به هندوانه می گفتی ( هلوونه ) ، به خیار می گفتی ( حیار ) و از آن به بعد همه چیزها به زبان مهدی شد (( بای )). همه رو صدا می کردی بای . توی روز که با مامان می خواستی حرف  بزنی پشت سر هم بای ب...
13 مرداد 1390

مهدی و طاها

این گلی که کنار گل من باز شده طاهاست. طاها پسردایی رامینه که ١٥ روز بعد از مهدی به دنیا اومد. شما پیوند دوباره من و رامین بودید. الهی هیچ وقت بین هیچ خواهر و برادری جدایی نباشه. جای بابامون خیلی خالیه که نموند تا شما دوتا گلا رو بو کنه. بابای عزیزم  گر لبی خنده زند یاد شماییم همه.
13 مرداد 1390

بدون عنوان

مهدی عزیز مادر سلام گل قشنگم / گل خوش آب و رنگم تو با آمدنت زندگی ما رو خیلی با برکت کردی و ما رو به جنب و جوش انداختی . بابا خیلی برای آسایش من و تو زحمت می کشه . من هم با اون همه آرمانی که تو سرم داشتم بیکار ننشستم . به یمن قدم عزیزت انشا الله  تا سالروز تولد امام زمان (عج) که تو رو به ما هدیه داد کتابم چاپ شده . با تمام وجودم تقدیمش می کنم به آن حضرت که حافظ تو و بابایی عزیزت که همه هستی من هستید باشه.    تمام عشق مادریم رو هدیت می کنم . امیدوارم زودتر حرف بزنی تا مجبور نباشی جیغ بکشی چون مامان دیگه طاقت نداره ببینه اطرافیانمون در مورد گلش حرفای ناجور بزنن.تو گل باغ بهشتی حتی از اونم ...
6 مرداد 1390

نیمه عاشقی

                                                سلام گلم تولد قمریت مبارک سال ١٣٨٧شب نیمه شعبان من و بابایی اعمالمون تموم شده بود و باید با همه بزرگیهاو پاکیها این دنیا خداحافظی می کردیم .خدا می دونه کی دیگه نگاهمون به خانه خدا دوباره خواهد خورد. انشاالله این دفعه قسمت هممون بشه. سال١٣٨٨ من دیگه دردام شروع شده بود و دیگه صبرم برای دیدنت تموم شده بود.و تو آمدی . خوش آمدی گلم . به حق آن لحظه نابی که ...
6 مرداد 1390

نوروز 90 با مهدی

مامان جون ما امسال را با سفر آغاز کردیم. لحظه سال تحویل ما رسیدیم فریدونکنار. همسفرای ما مامان عزیز و دایی امین و خانومش بودند. گلدونم وقتی صبح با هوای بهاری همراه نسیم دریا بیدار شدی از خوشحالی تو پوسته خودت نمیگنجیدی. جات خالی که ما تا صبح لب دریا از سرما لرزیدیم و خندیدیم . امیدوارم موقع جوونی کردنات من و باباییت هم پایه روزهای خوش جوونیت باشیم . خلاصه که سال خیلی خوبی رو شروع کردیم . خدا کنه هر روزت برات حکم یه نوروز داشته باشی و حال و هوات همیشه بهاری باشه. نگاه کردن به تو نوید روزهای نوروزی قشنگ آینده رو به مامان و بابایی میده. تو نور امید زندگی ما هستی. ...
6 مرداد 1390